سفارش تبلیغ
صبا

جوانمردى مهرآورتر از خویشاوندى است . [نهج البلاغه]

*دریا*
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

سلام

وبلاگ من منتقل شد به آدرس:

http://darya69.blogfa.com/

یا علی


دوشنبه 88/2/7 ساعت 2:21 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

سلام

این رباعی بهانه ای بود برای به روز شدن...

این روزها که ذوق شعرم بگی نگی خشکیده! فقط وب گردی می کنم! گاهی جالبه. پیدا کردن وبلاگ ها و سایت های مختلف از آدمای مختلف...یکی از عشق میگه یکی از سیاست یکی تو کف دانلود آهنگه و عکسای فیلم های مختلف از جمله جومونگ!!!

اینا رو که نوشتم یادم افتاد به "تارنمای سبز" _همایش وبلاگ نویسان کازرون_

خلاصه امروز یه وبلاگی دیدم کلی از خوندنش دپرس شدم...حتما می پرسید چی بود؟ یه آغایی بود که داستان عشق خواننده های وبلاگش رو نوشته بود...ته همشم یکی از طرفین عشق می مُرد!!!

شاید بعضیا خوششون بیاد خب! واسه من که شاعرم بد نشد...حد اقل تو این اوضاع چند ماه (خدا کنه 7 ماه نشه!) قحطی شعر، دوباره ذوق منو یه تکونی داد...

 

دیشب به دلم زبان درازی کردم

با واژه ی "تو" قافیه سازی کردم

جرم منِ دیوانه فقط شعر نبود...

من با دم شیرِ عشق بازی کردم!

 

یا علی

                                               

 


جمعه 88/1/14 ساعت 10:32 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

همیشه می گذری و مرا نمی بینی

و من که له شده ام زیر عصر ماشینی!

دلم شکست و مثل دلت ترک برداشت

دلم شکست شبیه عروسک چینی

چقدر دور منی ، دورِ دور، یک سایه

که گاه پشت سرم میدوی که بنشینی-

میان قلبم و اشیای قیمتی باشی

شبیه عکس خودت ، خنده های تزئینی

و طعم چشم تو که قلب کوچکم را زد

چه چشم های سیاهی،چه طعم شیرینی!

نگو که بین من و تو فقط دو تا کوچه...

نمی رسم به تو در کوچه های پایینی

عجیب نیست نفهمی که عاشقت هستم

بلد نبوده دلم حرفه ی خبر چینی!

من اعتیاد به تزریق یک، دو سی سی عشق...

من عاشقم! و به قول تو عشق مورفینی

که می زند به سرم بعد می کشد دستی

کشیده ای به دلم مثل مشت سنگینی –

که باز خواب تو را می پرانَد از سر من

...و باز چنگ به دامان فرش ماشینی

که تار و پود من از تو است، تو نمی فهمی

آهان، دست خودت نیست تو نمی بینی...

 

...و یک سپید:

در من تنیده می شود انگار.....

کسی،

مثل احساس لزج زخم های عمیق

که از نگاهش می تراود

و روی قلبم پینه می بندد!

درست یک ساعت مانده به نیامدنش......

و چهار راهی که همیشه مرا گم می کند

در هفته های نیامده

و من

هنوز

به بادبادکی که به تیر چراغ گیر کرده فکر می کنم،

درگیر چشم هایی که.........

 

دوشنبه 7/11/1387 ساعت 3:56 عصر


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:31 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

دلُم پُرَن اَ آسمون ریتم دلُم نَهُمبارَن

رفتی ولُم کِردی سی چه؟ مرد حساب اِیَم کارَن؟

پیک بشه چیش حسودی که بند دلت اَزُم بُری

دلت تو دسُّم بیدا حیف...نَم چِجو شُ یُهُو سُری!

حال دِ چه فُیدِی داره غم؟ حال که دلُم مِث آتَشَن

دلُم آمُختَن اَ آتش سُخته دلُم مِی یه کَشَن؟

دلُم اَ زلزلِی ( زلزله ی )چیشِت هر کَشه هی واتُمبیده

شدم رو ویبره مث موبایل! بس که تَنُم دِرُوشیده!

آم کَچَلُم کِردی دیگه...ای اولش ای آخُرش 

پرنده از قفس پری حال دِ بُدُو بُدُو تُرِش

بس که سی تو غُمبه دادم تا اُوینه هم اَزُم لَجَن

هم تا اَ دور می بینتُما ، هی می گه چَک چیلِت کَجَن! 

نه تو بوگو گُنام چه بی؟ جز ایکه عاشقت بیدُم

مِی مُ چیشَک زدُم سی تو ؟مِی مُ سی تو می خندیدم؟

دلُم شده یه اَشکَکی اَزِت شَکُم! تو دل داری؟

وَخ نَمی خُوی عاشُق بیشی چیشَک نَزَ مِی سِل داری؟

 تام ( تو هم ) خُو شُدِی مِث پسرُوی که لَک لباسشو آجیدَن

بس که موشو سیخ سیخیَن اِنگا وسط خُو پریدَن!

نه کاک چیشِت اُو نخوره یه روز اینا آدم بشَن

بس که لباسشووَم کوتان خدا نکُن که خَم بشَن!

هم می شینَن پَس یه موتور تیپ می زَنَن وا قِر می دَن

سی دخترُوی خیابونا هَمجو شماره وِر می دَن

ای حال اَزِت گفته باشُم نَیُوی زبون سیم بیریزی

ای اولش ای آخُرش...هُی پسرک خیــــــــلی هیزی...

 

چهارشنبه 20/9/1387 ساعت 6:42 عصر

------------------------------------------------

برای تولد حسین کوچولو:

داری یواش می گذری از کنار دی

خوشبو شدی عزیز دلم مثل اسپری

خوشمزه مثل ترشی آن آب میوه ای

که تند تند می مکم از دست های نی!

 

چشمات مشق هر شب انشای من شده

چشمان تو به جای دو تا توپ قلقلی!

آری چقدر آینه دارد نگاه تو

مثل زلال آب در این کاسه ی گلی

 

یا مثل قطره های غزل چکه می کنی

از چشم های ابری و معصوم شعر من

اینجا هوا مساعد لبخند های توست

وقتی شکفته روی سرت یک هوا چمن!

  

من مثل بره ای که رها مانده می دوم 

هی دشت دشت روی لبت راه می روم 

آقا اجا.. اجازه به ما بوس می دهی؟

« آقا حسین! خاله رو بوس کن فقط یه کم!»

  

وقتی به هر بهانه بغل می کنم تو را 

هی ناز می شوی و به من اخم می کنی

چاقو، ترنج، یوسف زیبای قصه ام

دست قشنگ قلب مرا زخم می کنی!

  

حالا یواش می گذری از کنار دی 

تصویر خنده های تو را قاب می کنند

دنیا شبیه تاب بزرگی است عشق من 

وقتی تو را سوار همین تاب می کنند!

 

چهارشنبه 4/10/1387 ساعت 2:2 عصر


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:30 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

فکر های مشکوکی لول می خورد در من 

باز کودک قلبت گول می خورد در من

من گناه می کردم تو عذاب می دیدی

هی مرا /ولی بیدار/ توی خواب می دیدی

در نگاه سنگینت هی غروب می کردم

از خودم درون خودم هی رسوب می کردم

جوش می خوری در من باز اضطرابی که...

دارم از تو می بینم در خودم سرابی که...

لابه لای این دفتر شعر می شود دستم

روی چشم های ترت هی قمار می بستم...

روزهای این تقویم بی تو مهر شک خورده

 مثل جای پایت که بر دلم ترک خورده

 

آخرش تو را درخود سخت درد می گیرم

من زنم ولی در تو مثل مرد می میرم...

  

پنجشنبه 18/7/1387 ساعت 12:16 عصر

------------------------------------------------

آهای دختر زیبای حوض نقاشی

مگر تو قول ندادی برای من باشی؟

دوباره باختمت توی بازی لی لی

درست مثل همیشه...چهارمین کاشی!

درست مثل همان روز بد که بابایت _

گرفت گوش مرا و ...(سه نقطه)

                                              فحاشی...!

 و طعنه های نگاهت که باز می گوید:

« دوباره گند زدی بچه عاشق ناشی...»

.

.

همیشه آخر صف مانده ام برای دوتا

فقط دو بوسه ی کوچک به طعم خشخاشی!

 

دوباره از لب دیوار باغ می افتم

برای دیدن تو از دماغ می افتم!

برات هدیه دوباره انار می پیچم

و دور قلب تو را سیم و خار می پیچم_

که یک نگاه غریبه تو را کلک نزند

به زخم های دلم بیش تر نمک نزند...

و یا که آرش دیوانه را کتک بزنم

و توی چانه ی او وحشیانه چک بزنم!

چرا دوباره مرا توی کوچه تان هل داد؟

دوید و زودتر از من به مادرت گل داد؟

مرا صدا زدی و باز او جوابت داد...

و توی پارک تو را عاشقانه تابت داد!

دلم شکسته شبیه کلوچه ی زردی

که با برادر معصومه قسمتش کردی! 

چقدر چشم ببندم چقدر گرگ شوم؟

چقدر مانده که من هم کمی بزرگ شوم؟

چقدر مانده به الاکلنگ چشمانت؟

ببین دلم شده هی تنگ ، تنگ چشمانت

دوباره خواب تو و چادری که گل گلی است

و خنده ای که به لب های بسته ی تو نشست

مرا به شعر نگاه تو می دهد عادت

هنوز منتظرم از تو پاسخی مثبت...

...ولی نگاه قشنگت به عشق من شک کرد

مرا روانه ی زندان مهد کودک کرد...!!!

 

جمعه 10/8/1387 ساعت 10:5 عصر


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:28 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

از کعبه صدای یا علی می آید

خم می شود عشق، تا علی می آید

عرش است که بوسه می زند روی زمین

انگار خداست با علی می آید...

***

باران غم از چشم من از بس آمد،

دادم دل ساده را به هر کس آمد

دیروز به بن بست رسیدم، امروز

مرسوله ی پستی دلم پس آمد!

***

دیشب به خدا دلم پیامک زده است

از بس که دلم برای او لک زده است

امروز سر نماز بودم ، ناگاه

دیدم که خودش برای من تک زده است!

***

باران تبر به دامنت می بارد

یک دست تبر، یکی دگر می کارد

ای شاخه ی خشک، از چه می رویی باز؟

انگار فقط خودت تنت می خارد!

 

یکشنبه 30/4/1387 ساعت 2:20 عصر

-----------------------------------------------

 امروز در تمام خودم پرسه می زنم

در خلوتی که پر شده از کوچه های تنگ

دیوار های منجمد چشم های تو

پشت غبار شیشه ای عینکی قشنگ

  

زل می زنی به کوچه و بن بست می شوم

حالا رسیده ام به تو در انتهای خود

من پوچ می شوم و تو گل می شوی همین

حالا که نوبت دل و دست من و تو شد

 

دارم به کیف خالی تو فکر می کنم 

که سال هاست دوش تو را حمل می کند 

تاکسی مسیر چشم تو را دور می زند

دربست می کنی دل من را که تا ابد..._

 

_ از هر چه چار راه خیالی است رد شویم

وقتی برای رقص دلم ساز می زنی

من طعم گونه های تو را لمس می کنم

تو طعم لیس های مرا روی بستنی!

 

من فکر می کنم به سوالی که میشود؟

مثل کتاب توی همان کیف جا شوم...؟

می ترسم از: دوباره زمستان بیاید و ...

از شیشه های عینک قلب تو ها شوم...

 

می ترسم از دوباره ی کابوس های زشت 

که توی رختخواب دلم خواب می روند...

هی خاطرات خوب تو را کهنه می کنند

لبخند های صورتی ام آب می روند...

 

این واژه ها فقط به تو لبخند می زنند

در آخرین هجوم نفس های فانتزی

فَ ... فَ ...فقط دوبیت به من فرصتی بده                    

تا این خدای شعر بچسبد به حافظی....! 

                                  

دوشنبه 18/6/1387 ساعت 1:6 عصر


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:25 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

کریمان جان فدای دوست کردند        سگی بگذار ما هم مردمانیم

 تقدیم به او که آهسته آهسته پر گشود...

 

یک خاطره ی همیشه مجهول ، نفس

فریاد بلند مرگ ، کپسول ، نفس

این حادثه چیست بر تو دل می بندد؟

دستات چرا حنای گل می بندد؟

این حادثه جشن اولین پرواز است

این حادثه ی نفس، فقط با گاز است

این حادثه ی ...

معلول تمام زخم های بدنت

مرگی است که ریشه می زند توی تنت

مرگی است که باورت ندارد دنیا

تا زیر پر تو مین نکارد دنیا

تابوت گذشته های کمرنگ شده

حتی دل انتظار هم تنگ شده...

تفسیر تمام فصل ها پاییز است 

دستی که گرفته یقّه را پاییز است 

از این همه سیم خاردار آمده ای

با دامن پر، پر از بهار آمده ای

غسلم بده در بهار تا پاک شوم

از خشک نفس های تو نمناک شوم...

از خشک نفس های تو ...

آری همه آرزوی تو می میرد

وقتی نفست دوباره جان می گیرد

هی زمزمه ی خدا دلم لک زده است

دیشب که خدا برات چشمک زده است!

دیشب که خدا خودش به خوابت آمد 

دیدی که از آسمان جوابت آمد ؟

یک ساعت و سی دقیقه ی دیگر را...

بسپار به سجّاده شب آخر را...

بر شانه ی کهکشان ما سنگینی

حالا همه را از آسمان می بینی

خورشید بدون تو دلش می گیرد

کپسول بدون نفست می میرد

ای خاطره ی همیشه مجهول بگو

فریاد بلندِ مرگِ کپسول بگو:

باید که بدون خس خسش سر بکنید

ای مردم شهر ، رفت ، باور بکنید...

  

سه‏شنبه 14/3/1387 ساعت 2:30 عصر

------------------------------------------------

وقتی غزل غزل به دلم پشت می کنی

دستان سرد حادثه را مشت می کنی 

یعنی مرا به واجب آیین سوختن

قربانی مراسم زرتشت می کنی

جلادْ چشم قصه ی زشت هزار شب

با چشم ، صرف فعل «مرا کشت» می کنی

حالا که خط فاصله ای بین ما نشست

در حلقه های فاصله انگشت می کنی 

گلدسته های شعر به جایت می آورند

اما به ساحت غزلم پشت می کنی

 

یکشنبه 2/4/1387 ساعت 3:8 عصر

------------------------------------------

اینو واسه اشک ها و دلتنگی های حسین کوچولو خواهر زاده ی گلم گفتم :

 دلم اندازه ی یک قطره آب است

میان چشم هایت خیس خواب است

چرا دل از نگاهت چکه می کرد؟

مگر سقف دو چشمانت خراب است؟!

 

جمعه 7/4/1387 ساعت 12:26 عصر


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:23 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

می خواستم شبیه کسی خوب تر شوم

 شاید اگر برای تو ایوب تر شوم

گفتی اگر ستاره شوم ماه می شوی

گفتی اگر علی بشوم چاه می شوی

ای ردپای عاشق این کوچه های تنگ

کی خانه ی عدالت تو می خورد کلنگ؟

این جمعه هم برای تو اسپند دود کرد

مادربزرگ ، نذر تو یاس کبود کرد

تک آرزوی کودکی من عبور توست

ذکر قنوت کوچه ی شب هم ظهور توست

عجل ، که غوره های دلم همچو شهد شد

این صبح شرمسار دعاهای عهد شد

عجل ، اجل که خط امانم نمی دهد

حتی برای توبه زمانم نمی دهد

عجل ، که یاس های جهان را شکسته اند

پهلوی لحظه های زمان را شکسته اند

انگار از دلم به دلت خط نمی دهد

با چاه درد دل ، به من عادت نمی دهد

می خواهمت که پای تو را بوسه ور کنم

این کوچه های غمزده را با تو تر کنم

اصلا تمام هفته برایت به انتظار...

آن جمعه های رفته برایت به انتظار...

می خواهمت که با تو کسی خوب تر شوم

نگذار پا به پای تو ایوب تر شوم...

 

دوشنبه 12/1/1387 ساعت 10:1 عصر

----------------------------------------------

تو حس بیوه زنان قبائل سحری

که می روی شب تن پوش آسمان بدری

و پرده های سیاهی که می روند کنار

خدا کند که تو از حال صبح بو نبری

خدا کند که نفهمی فروخت جنگل را

دلم شبانه ، به نرخ دو ضربه ی تبری !

چه می شود اگر آهسته تر سحر بشود

که من به خود بزنم تازه انگ بی خبری

گذشته ام ، تو نمی بینی ام میان زمان

مگر که عقربه ها را کمی عقب ببری...

و پشت ثانیه ها شهر نیست ، لازم نیست

تو از ترانه ی سهراب قایقی بخری

تمام ثانیه ها در پی نشان من اند

و متهم شده ام من به جرم خیره سری

بیا و آخر این شاهنامه را بنویس

به شیوه ای که نباشد در آن ، زمن اثری...

 

 سه‏شنبه 20/1/1387 ساعت 7:46 عصر

-----------------------------------------------

اسطوره ی قصه های مردم شده ام

شاید که درون خویشتن گم شده ام

من اخم میان ابروانت بودم

چندی است که بر لبت تبسم شده ام!

 

سه‏شنبه 27/1/1387 ساعت 6:48 عصر

-------------------------------------------

در آستانه ی تشریف فرمایی مقام معظم رهبری به استان فارس و شهر سبزم «کازرون»‌ ، این غزل رو به محبوب ایران تقدیم می کنم .

 

انگار آهنگ قناری جان گرفته

می دانم این صحرا تب باران گرفته

هی می پرد پلک پرستو های عاشق

شاید خبر از مقدم مهمان گرفته

دریای نوح امروز می بارد ، چه زیباست 

آرامشی بعد از شب طوفان گرفته

از عرش می آید کسی ، می آید از عرش

مردی که معنای دل ایران گرفته

شان نزول آیه های انقلاب است

 یعنی نشان از رتل القرآن گرفته

 امشب علی در آسمانم می درخشد

خورشید از روی شما سامان گرفته

دردآشنای مهربان خاطراتم

خون شهیدان در شما جریان گرفته 

آری ، خدا پشت و پناه دست هایت

وقتی مدد از یاری پنهان گرفته

از انعکاس چشم هایم می توان دید

قلبی ، که تنها با تو اطمینان گرفته

بابای خوب سرزمین کوچک من

مردی که لبخند از لب شیطان گرفته ...

ذکر قنوت درد دل های شبانه

می دانم از نام شما باران گرفته... 

 

دوشنبه 9/2/1387 ساعت 3:22 عصر


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:20 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

سلام

راستش من وبلاگمو اسفند 86 راه انداختم...اما خب تو بهمن 87 یه کم از این دنیای مجازی رنجیدم و وبلاگ دریا رو حذف کردم...اما به خاطر تشویق دوستان دوباره به راه افتاد!

جالب اینجاست که اون 21 پستی که قبل از حذف وبلاگ اینجا بودن دیگه نیستن!

اما هم خودم دوس داشتم و هم دوستان خواستن که دوباره شعرا رو بذارم... پس شعرا رو با تاریخ به روز رسانی شون تو چند تا پست میذارم...

 

چه اشتباه بزرگی مرا رقم می زد

و داشت حال زمان را کمی به هم می زد

درست مثل سکوتی که داشت پر می شد

درون حنجره ام غده ای تومور می شد 

و اشتباه همین جا درست پیش تو بود

درست مثل خدایی که قوم و خویش تو بود

چه اتفاق قشنگی مرا بسوزانی

و خاک خاطره ام را به غم بپوشانی

نمک نپاش به زخمی که خون نمی آید

قیافه ی تو به حس جنون نمی آید

نگاه مست تو اما... که کور می شد کاش

و در عزای تو قلبم صبور می شد کاش

مرا ببین که چه امروز سخت بی تابم

منی که مثل تو اصلا شبی نمی خوابم

و نحس شد همه ی لحظه ای که خوابیدم

که هی نگاه دلم را به سوگ می دیدم

به سوگ لحظه ای از عشق ، آن که دزدیدی

تو اصلا از دل و از عاشقی نفهمیدی

چه حرف مفت قشنگی است : دوستت دارم

من از تمام غزل های عشق بیزارم

دروغ روی نگاه تو باز گل می داد 

درست مثل همان روز ، من و تو در باد

تو مجرمی به گناهی که خود نمی دانی

و انتظار عجیبی است ، غم ، پریشانی...

به روی چهره ی سنگی که سخت می خندد

و خنده روی لبش بی بهانه می گندد

ببین چه رسم غریبی که در برابر غم

غرور می شکند زیر دست های قلم

که شعر می شوی آرام روی دفتر من

و توی گردش خونم و در سراسر من

چقدر جرم تو در قتل عشق سنگین است

به قول، خون تو از زخم قلب رنگین است

تمام ثانیه ها در عزا سیه پوشند

و سال ها به گذر از زمان نمی کوشند!

و من درون همین بعد از خودم مردم  

شبی که از نم چشمان او زمین خوردم

خدا کند که گریزی به روی غم بزنی

و اشتباه بزرگی تو هم رقم بزنی ...

 

یکشنبه 19/12/1386 ساعت 10:25 عصر

------------------------------------------------ 

تقدیم به دایی شهیدم :

 

از نو تمام ثانیه ها می شمارمت

ساعت به وقت تانک و مسلسل ، کنار شط

یک قرن روی دوش تو پرواز می کند

ترکش ،گلوی خشک تو را ناز می کند

مصداق آیه آیه ی تطهیر می شوی

از خاک ، از زمین و زمان سیر می شوی

حالا به رنگ سرخ اناری کشیدمت

وقتی که عاشقانه گسستی کنار شط

وقتی به دست سبز خدا متصل شدی

از گِل جدا شدی و تو آهسته گِل شدی

ای کاش بوسه ای به نگاه تو می زدم

قبل از غروب چشم تو، قبل از سپیده دم ...

دستان کوچکم به تو لبخند می زنند

قلب مرا به دست تو پیوند می زنند

پس کو؟ کجاست؟ دست تو کو مرد مهربان؟

لطفا بیا به خوابم و پیشم کمی بمان

از بس که با فشار گلو را فشرده ام

از بند بند دست زمان زخم خورده ام

دیگر به قاب تاقچمان منتقل شدی

سهم من از شنیدن این درد دل شدی...

ده، بیست ، سی ، چهل، همه جا گشتمت نبود

آیا تنی که بی سر و بی جان گسسته بود؟

یعنی که بغض خاطره را باز می کند

ترکش گلوی خشک تو را ناز می کند...

 

پنجشنبه 23/12/1386 ساعت 8:59 عصر

 


سه شنبه 88/1/4 ساعت 1:18 عصر
نویسنده :  فاطمه(نازنین)دریایی

این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد. این پیام را وانگذار. 

 

1-به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

2 ـ  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3 ـ  این سه میم را از همواره دنبال کن:

3 ـ1 ـ محبت و احترام به خود را

3 ـ2 ـ محبت به همگان را

3 ـ3 ـ و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

4 ـ به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

5 ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

6 ـ به خاطر یک مشاجر? کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7 ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفت آن خطا بردار.

8 ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9 ـ  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

10 ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11 ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی...

12 ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13 ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

14 ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

15 ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

16 ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

17 ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18 ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

سلام دوستان

این مطلبو جایی دیدم گفتم در آستانه ی سال نو بذارم شما هم استفاده کنین

...تعجب کردین؟ دنبال شعر می گردین؟

متاسفانه الان تبدیل شدم به شاعری که چشمه ی شعرش خشکیده! آخه امسال خشکسالی بود ...!!!

سال نو همه ی دوستای خوب دنیای مجازی مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک...

راستی اینم وبلاگ دیگه ی منه مخصوصا الان که خزانه مون از شعر خالیه! اون جا با دل می سخنیم!

www.darya69.blogfa.com

یا علی

 

 


پنج شنبه 87/12/29 ساعت 3:29 عصر
   1   2      >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
خداحافظ پارسی بلاگ...
بهانه!
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
یاد باد آن روزگاران یاد باد....
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
یاد باد آن روزگاران یاد باد...
کارمای نیک
این روز ها که پر شده از بی قراری ام...
فهرست
69371 :کل بازدیدها
0 :بازدید امروز
5 :بازدید دیروز
درباره خودم
*دریا*
فاطمه(نازنین)دریایی
اینجا فقط شاعرم...18 ساله...شبیه دریا، پر از موج...شبیه آینه، صادق...شبیه تو! مَجازی...
لوگوی خودم
*دریا*
لوگوی دوستان
لینک دوستان
عطیه پاک آیین
مرضیه فروزنده
حسین فروزنده
محمد برزگر
پگاه بهنامی
الهه ملک محمدی
هادی علی بابایی
خودم! دریا دل
علی مرادی
علی بحرانی
مهدی تقی نژاد
سید محمد رضا هاشمی زاده
حافظه ی آب
شاعر گمنام
پرستوی مهاجر
صبا
فاطمه ساجدی
سعید فروتن
لیلا سیاح پور
فرهنگسرای مردانی
زهرا سادات هاشمی
ستاره تنهایی
حمزه جمالی
استاد آل مجتبی
اشتراک
 
طراح قالب