چه اشتباه بزرگی مرا رقم می زد
و داشت حال زمان را کمی به هم می زد
درست مثل سکوتی که داشت پر می شد
درون حنجره ام غده ای تومور می شد
و اشتباه همین جا درست پیش تو بود
درست مثل خدایی که قوم و خویش تو بود
چه اتفاق قشنگی مرا بسوزانی
و مرد ماهی من زیر آب می دانی؟
نمک نپاش به زخمی که خون نمی آید
قیافه ی تو به حس جنون نمی آید
نگاه مست تو اما... که کور می شد کاش
و در عزای تو قلبم صبور می شد کاش
مرا ببین که چه امروز سخت بی تابم
منی که مثل تو اصلا شبی نمی خوابم
و نحس شد همه ی لحظه ای که خوابیدم
که هی نگاه دلم را به سوگ می دیدم
به سوگ لحظه ای از عشق ، آن که دزدیدی
تو اصلا از دل و از عاشقی نفهمیدی
چه حرف مفت قشنگی است : دوستت دارم
من از تمام غزل های عشق بیزارم
دروغ روی نگاه تو باز گل می داد
درست مثل همان روز ، من و تو در باد
تو مجرمی به گناهی که خود نمی دانی
و انتظار عجیبی است ، غم ، پریشانی...
به روی چهره ی سنگی که سخت می خندد
و خنده روی لبش بی بهانه می گندد
ببین چه رسم غریبی که در برابر غم
غرور می شکند زیر دست های قلم
که شعر می شوی آرام روی دفتر من
و توی گردش خونم و در سراسر من
چقدر جرم تو در قتل عشق سنگین است
به قول، خون تو از زخم قلب رنگین است
تمام ثانیه ها در عزا سیه پوشند
و سال ها به گذر از زمان نمی کوشند!
و من درون همین بعد از خودم مردم
شبی که از نم چشمان او زمین خوردم
خدا کند که گریزی به روی غم بزنی
و اشتباه بزرگی تو هم رقم بزنی ...
خواهش می کنم نظرات ارزشمندتون رو درباره ی شعرم بگین.