*دریا*

   

ســــــــــــــــــــــــــــــــــلام


تسلیم! اون قالب موقتی بود!


رفته بودم بوشهر پیش حسین گــــــــلم!!!


حسین کوچولوی خاله!!!


یه جورایی خیلی به من رفته!


اخلاقش که عین خودمه! (بلا بلا بلا...)


می خواستم عکسشو بذارم اما به دلایل امنیتی نذاشتم! ( چون ممکنه در آینده رئیس جمهور شه !!!)


 


اینم واسه اشک ها و دلتنگی هاش گفتم :


 


دلم اندازه ی یک قطره آب است


میان چشم هایت خیس خواب است


چرا دل از نگاهت چکه می کرد؟


مگر سقف دو چشمانت خراب است؟!


 



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 12:26 عصر روز جمعه 7 تیر 1387

گاهی یه جمله ی کوچیک


یه قلب بزرگ رو متلاشی می کنه


اون قدر که هر جای تنت بگردی


دیگه قطعه های گمشده اش رو پیدا نمی کنی...


به قول کسی :


گاهی


آهی


آرام


عمیق


از تو دلت میزنه بالا


میشه ریشه


چشاتم


میشه برگ


پر از شبنم


اشک


و آرزو


پشت آرزو


که کاشکی


آهی


دلی


برگی


چشمی


آرزویی


نبود


و  من !


من هم نبودم


آخه...


یک نفر دلش شکسته بود 


 توی ایستگاه استجابت دعا 


 منتظر نشسته بود 


 منتظر،ولی دعای او


 دیر کرده بود


 او خبر نداشت که دعای کوچکش


 توی چهار راه آسمان 


 پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود


.


فقط نمی دونم چرا گاهی همیشه نیست و چرا همیشه گاهی نیست...



ای کاش می تونستیم با دل حرف بزنیم تا دیگه جمله ی کوچکی نباشه که بخواد قلب بزرگی رو بشکنه...


شاید این یه جور متن ادبی بود


و این شعر هیچ ربطی به متن بالا نداره فقط می خواستم با شعر به روز شم.


 


وقتی غزل غزل به دلم پشت می کنی


دستان سرد حادثه را مشت می کنی


یعنی مرا به واجب آیین سوختن


قربانی مراسم زرتشت می کنی


جلادْ چشم قصه ی زشت هزار شب


با چشم ، صرف فعل «مرا کشت» می کنی


حالا که خط فاصله ای بین ما نشست


در حلقه های فاصله انگشت می کنی


گلدسته های شعر به جایت می آورند


اما به ساحت غزلم پشت می کنی



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 3:8 عصر روز یکشنبه 2 تیر 1387

زندگی اجباری است


          لاجرم باید زیست...


 


سلام دوستان


این پستو به مناسبت پایان امتحانات گذاشتم . البته از اصطلاحات رایج دانش آموزی موجود هم عذر می خوام. ببخشید نمی تونم همه ی عزیزان رو دعوت کنم چون حالم زیاد خوب نیست. ( یه جور افسردگی پایان امتحانات !!!)


... و برای همه ی کنکوری ها هم آرزوی موفقیت دارم...


 


از دست کتاب و درس پرپر زده ام


صد بار کتاب زیست را خر زده ام


اینترفرون دفاعی ام کم شده است


در زیر فشار خون کمر خم شده است


ای وای که لنفوسیت خون درگیر است


بیماری درس مرضی واگیر است


Ms به نورون های سرم سر زده است


DNA من به سیم آخر زده است


 ِمندِل چقَدَر شبیه عزرائیل است


یعنی ژنوتَیْپِ زندگی تعطیل است


شاید فنو تَیپ امتحان غم باشد


این شعر برای وصف آن کم باشد...


من مانده ام و هوای یک بیست، خدا...


کی اسم تو را گذاشت ای زیست؟ خدا...


تو قاتل لحظه های نابم بودی


کابوس نگاه های خوابم بودی


در تاب و تب تو گاج معنا دارد


تنها مخ من برای تو جا دارد


...


هی خیره به این کتاب آستیگماتم


باور بکنید دیگر امشب قاطم...


 


 *پیام آخر :


خدایا آخرش را نیک گردان


تمام تست ها را تیک گردان...



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 10:21 عصر روز دوشنبه 27 خرداد 1387


کریمان جان فدای دوست کردند        سگی بگذار ما هم مردمانیم


تقدیم به او که آهسته آهسته پر گشود...


 


یک خاطره ی همیشه مجهول ، نفس


فریاد بلند مرگ ، کپسول ، نفس


این حادثه چیست بر تو دل می بندد؟


دستات چرا حنای گل می بندد؟


این حادثه جشن اولین پرواز است


این حادثه ی نفس، فقط با گاز است


این حادثه ی ...


معلول تمام زخم های بدنت


مرگی است که ریشه می زند توی تنت


مرگی است که باورت ندارد دنیا


تا زیر پر تو مین نکارد دنیا


تابوت گذشته های کمرنگ شده


حتی دل انتظار هم تنگ شده...


تفسیر تمام فصل ها پاییز است


دستی که گرفته یقّه را پاییز است


از این همه سیم خاردار آمده ای


با دامن پر، پر از بهار آمده ای


غسلم بده در بهار تا پاک شوم


از خشک نفس های تو نمناک شوم...


از خشک نفس های تو ...


آری همه آرزوی تو می میرد


وقتی نفست دوباره جان می گیرد


هی زمزمه ی خدا دلم لک زده است


دیشب که خدا برات چشمک زده است!


دیشب که خدا خودش به خوابت آمد


دیدی که از آسمان جوابت آمد ؟


یک ساعت و سی دقیقه ی دیگر را...


بسپار به سجّاده شب آخر را...


بر شانه ی کهکشان ما سنگینی


حالا همه را از آسمان می بینی


خورشید بدون تو دلش می گیرد


کپسول بدون نفست می میرد


ای خاطره ی همیشه مجهول بگو


فریاد بلندِ مرگِ کپسول بگو:


باید که بدون خس خسش سر بکنید


ای مردم شهر ، رفت ، باور بکنید...


 



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 2:30 عصر روز سه‏شنبه 14 خرداد 1387

سلام دوستان


با توجه به اینکه دارم به امتحانات نهایی نزدیک می شم ، احساسات شعری و درسی ام در هم آمیخت.


نکته 1 : این شعرو به همه ی کلاس سومی های درس خون تقدیم می کنم ... !!!


 


یکسال بهانه ی قلم آوردیم


سر تا ته قصه را بهم آوردیم


حالا که نهایی است هی می گوییم :


کنکور نیا ! نیا که کم آوردیم...


 


نکته 2 : این شعرو !! برای نقد نگذاشتم ، فقط جهت تنوع بود.


نکته 3 : ... لطفا برام دعا کنید ...


« یا علی »



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 9:25 عصر روز چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387

سلام دوستان


در آستانه ی تشریف فرمایی مقام معظم رهبری به استان فارس و شهر سبزم «کازرون»‌ ، این غزل رو به محبوب ایران تقدیم می کنم .


رواق منظر چشم من آشیانه ی توست      کرم نما و فرود آ که خانه،خانه ی توست


البته به خاطر محدودیت فرصتی که داشتم ، طی یکی دوروز و با عجله این شعر رو نوشتم و امیدوارم که حداقل اندکی تونسته باشم احساسم رو بیان کنم .


 


انگار آهنگ قناری جان گرفته


می دانم این صحرا تب باران گرفته


هی می پرد پلک پرستو های عاشق


شاید خبر از مقدم مهمان گرفته


دریای نوح امروز می بارد ، چه زیباست


آرامشی بعد از شب طوفان گرفته


از عرش می آید کسی ، می آید از عرش


مردی که معنای دل ایران گرفته


شان نزول آیه های انقلاب است


یعنی نشان از رتل القرآن گرفته


امشب علی در آسمانم می درخشد


خورشید از روی شما سامان گرفته


دردآشنای مهربان خاطراتم


خون شهیدان در شما جریان گرفته


آری ، خدا پشت و پناه دست هایت


وقتی مدد از یاری پنهان گرفته


از انعکاس چشم هایم می توان دید


قلبی ، که تنها با تو اطمینان گرفته


بابای خوب سرزمین کوچک من


مردی که لبخند از لب شیطان گرفته ...


ذکر قنوت درد دل های شبانه


می دانم از نام شما باران گرفته...


 


 


 


 



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 3:22 عصر روز دوشنبه 9 اردیبهشت 1387

اسطوره ی قصه های مردم شده ام


شاید که درون خویشتن گم شده ام


من اخم میان ابروانت بودم


چندی است که بر لبت تبسم شده ام!



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 6:48 عصر روز سه‏شنبه 27 فروردین 1387

سلام دوستان ، این شعر رو چند روزیه که گفتم و امیدوارم با نقد شما بتونم تصحیحش کنم.


 


تو حس بیوه زنان قبائل سحری


که می روی شب تن پوش آسمان بدری


و پرده های سیاهی که می روند کنار


خدا کند که تو از حال صبح بو نبری


خدا کند که نفهمی فروخت جنگل را


دلم شبانه ، به نرخ دو ضربه ی تبری !


چه می شود اگر آهسته تر سحر بشود


که من به خود بزنم تازه انگ بی خبری


گذشته ام ، تو نمی بینی ام میان زمان


مگر که عقربه ها را کمی عقب ببری...


و پشت ثانیه ها شهر نیست ، لازم نیست


تو از ترانه ی سهراب قایقی بخری


تمام ثانیه ها در پی نشان من اند


و متهم شده ام من به جرم خیره سری


بیا و آخر این شاهنامه را بنویس


به شیوه ای که نباشد در آن ، زمن اثری...


 



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 7:46 عصر روز سه‏شنبه 20 فروردین 1387

می خواستم شبیه کسی خوب تر شوم


شاید اگر برای تو ایوب تر شوم


گفتی اگر ستاره شوم ماه می شوی


گفتی اگر علی بشوم چاه می شوی


ای ردپای عاشق این کوچه های تنگ


کی خانه ی عدالت تو می خورد کلنگ؟


این جمعه هم برای تو اسپند دود کرد


مادربزرگ ، نذر تو یاس کبود کرد


تک آرزوی کودکی من ظهور توست


تا التماس کوچه ی شب هم عبور توست


عجل ، که غوره های دلم همچو شهد شد


این صبح شرمسار دعاهای عهد شد


عجل ، اجل که خط امانم نمی دهد


حتی برای توبه زمانم نمی دهد


عجل ، که یاس های جهان را شکسته اند


پهلوی لحظه های زمان را شکسته اند


انگار از دلم به دلت خط نمی دهد


با چاه درد دل ، به من عادت نمی دهد


می خواهمت که پای تو را بوسه ور کنم


این کوچه های غمزده را با تو تر کنم


اصلا تمام هفته برایت به انتظار...


آن جمعه های رفته برایت به انتظار...


می خواهمت که با تو کسی خوب تر شوم


نگذار پا به پای تو ایوب تر شوم...


 


منتظر نقد شما هستم.


 



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 10:1 عصر روز دوشنبه 12 فروردین 1387

تقدیم به دایی شهیدم :


 


از نو تمام ثانیه ها می شمارمت


ساعت به وقت تانک و مسلسل ، کنار شط


یک قرن روی دوش تو پرواز می کند


ترکش ،گلوی خشک تو را ناز می کند


مصداق آیه آیه ی تطهیر می شوی


از خاک ، از زمین و زمان سیر می شوی


حالا به رنگ سرخ اناری کشیدمت


وقتی که عاشقانه گسستی کنار شط


وقتی به دست سبز خدا متصل شدی


از گِل جدا شدی و تو آهسته گِل شدی


ای کاش بوسه ای به نگاه تو می زدم


قبل از غروب چشم تو، قبل از سپیده دم ...


دستان کوچکم به تو لبخند می زنند


قلب مرا به دست تو پیوند می زنند


پس کو؟ کجاست؟ دست تو کو مرد مهربان؟


لطفا بیا به خوابم و پیشم کمی بمان


از بس که با فشار گلو را فشرده ام


از بند بند دست زمان زخم خورده ام


دیگر به قاب تاقچمان منتقل شدی


سهم من از شنیدن این درد دل شدی...


ده، بیست ، سی ، چهل، همه جا گشتمت نبود


آیا تنی که بی سر و بی جان گسسته بود؟


یعنی که بغض خاطره را باز می کند


ترکش گلوی خشک تو را ناز می کند...


 



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 8:59 عصر روز پنجشنبه 23 اسفند 1386

چه اشتباه بزرگی مرا رقم می زد


و داشت حال زمان را کمی به هم می زد


درست مثل سکوتی که داشت پر می شد


درون حنجره ام غده ای تومور می شد


و اشتباه همین جا درست پیش تو بود


درست مثل خدایی که قوم و خویش تو بود


چه اتفاق قشنگی مرا بسوزانی


و مرد ماهی من زیر آب می دانی؟


نمک نپاش به زخمی که خون نمی آید


قیافه ی تو به حس جنون نمی آید


نگاه مست تو اما... که کور می شد کاش


و در عزای تو قلبم صبور می شد کاش


مرا ببین که چه امروز سخت بی تابم


منی که مثل تو اصلا شبی نمی خوابم


و نحس شد همه ی لحظه ای که خوابیدم


که هی نگاه دلم را به سوگ می دیدم


به سوگ لحظه ای از عشق ، آن که دزدیدی


تو اصلا از دل و از عاشقی نفهمیدی


چه حرف مفت قشنگی است : دوستت دارم


من از تمام غزل های عشق بیزارم


دروغ روی نگاه تو باز گل می داد


درست مثل همان روز ، من و تو در باد


تو مجرمی به گناهی که خود نمی دانی


و انتظار عجیبی است ، غم ، پریشانی...


 به روی چهره ی سنگی که سخت می خندد


و خنده روی لبش بی بهانه می گندد


ببین چه رسم غریبی که در برابر غم


غرور می شکند زیر دست های قلم


که شعر می شوی آرام روی دفتر من


و توی گردش خونم و در سراسر من


چقدر جرم تو در قتل عشق سنگین است


به قول، خون تو از زخم قلب رنگین است


تمام ثانیه ها در عزا سیه پوشند


و سال ها به گذر از زمان نمی کوشند!


و من درون همین بعد از خودم مردم


شبی که از نم چشمان او زمین خوردم


خدا کند که گریزی به روی غم بزنی


و اشتباه بزرگی تو هم رقم بزنی ...


 


 


خواهش می کنم نظرات ارزشمندتون رو درباره ی شعرم بگین.



نویسنده » فاطمه دریایی » ساعت 10:25 عصر روز یکشنبه 19 اسفند 1386